عاشقانه




[اشعار , ]



خسته ام

 محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
 من همه تن انا اللحقم ،‌ کجاست دار ، خسته ام
 در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
 زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام
کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام
 در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام
 به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام
دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
 من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام
 همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام
به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
 من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام
قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ،‌ از این قمار خسته ام
 گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ،‌ از انتظار خسته ام
همیشه یاور است یار ،‌ ولی نه آنکه یار ماست
 از آنکه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام



نوشته شده توسط مریم در  پنجشنبه 16 آذر 1385 و ساعت 05:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



غربت

 ماه بالای سر آبادی است
اهل آبادی در خواب
 روی این مهتابی خشت غربت را می بویم
باغ همسایه چراغش روشن
 من چراغم خاموش
 ماه تابیده به بشقاب خیار به لب كوزه آب
غوك ها می خوانند
مرغ حق هم گاهی
كوه نزدیك من است : پشت افراها سنجد ها
وبیابان پیداست
سنگ ها پیدا نیست گلچه ها پیدا نیست
سایه های از دور مثل تنهایی آب مثل آواز خدا پیداست
نیمه شب باید باشد
دب اكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
 آسمان آبی نیست روز آبی بود
یاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
یاد من باشد فردا لب سلخ طرحی از بزها بردارم
طرحی از جارو ها و سایه هاشان در آب
یاد من باشد هر چه پروانه كه می افتد در آب زود از آب درآرم
یاد من باشد كاری نكنم كه به قانون زمین بر بخورد
 یاد من باشد فردا لب جوی حوله اتم را هم با چوبه بشویم
یادمن باشد تنها هستم
 ماه بالای سر تنهایی است



نوشته شده توسط مریم در  یکشنبه 3 اردیبهشت 1385 و ساعت 11:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



دیدار در شب

و چهره شگفت
از آن سوی دریچه به من گفت
حق با كسیست كه میبیند
من مثل حس گمشدگی وحشت آورم
اما خدای من
آیا چگونه می شود از من ترسید ؟
من من كه هیچگاه
جز بادبادكی سبك و ولگرد
بر پشت بامهای مه آلود آسمان
چیزی نبوده ام
و عشق و میل و نفرت و دردم را
در غربت شبانه قبرستان
موشی به نام مرگ جویده است
و چهره شگفت با آن خطوط نازك دنباله دار سست
كه باد طرح جاریشان را
لحظه به لحظه محو و دگرگون می كرد
و گیسوان نرم و درازش
كه جنبش نهانی شب می ربودشان
و بر تمام پهنه شب می گشودشان
 همچون گیاههای ته دریا
در آن سوی دریچه روان بود
و داد زد باور كنید من زنده نیستم
من از ورای او تراكم تاریكی را
و میوه های نقره ای كاج را هنوز
می دیدم آه ولی او ...
او بر تمام این همه می لغزید
و قلب بی نهایت او اوج می گرفت
گویی كه حس سبز درختان بود
 و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرات نكرده ام كه در آینه بنگرم
و آن قدر مرده ام
كه هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمیكند
آه
آیا صدای زنجره ای را
كه در پناه شب بسوی ماه میگریخت
از انتهای باغ شنیدید؟
من فكر میكنم كه تمام ستاره ها
به آسمان گمشده ای كوچ كرده اند
و شهر ‚ شهر چه ساكت یود
من در سراسر طول مسیر خود
جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ
و چند رفتگر
كه بوی خاكروبه و توتون می دادند
و گشتیان خسته خواب آلود
 با هیچ چیز روبرو نشدم
 افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گویی ادامه همان شب بیهوده ست
خاموش شد
و پهنه وسیع دو چشمش را
احساس گریه تلخ و كدر كرد
آیا شما كه صورتتان را
در سایه نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه میكنید
كه زنده های امروزی
چیزی به جز تفاله یك زنده نیستند ؟
گویی كه كودكی
در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب این كتیبه مخدوش
كه در خطوط اصلی آن دست برده اند
به اعتبار سنگی خود دیگر احساس اعتماد نخواهد كرد
شاید كه اعتیاد به بودن
و مصرف مدام مسكن ها
امیال پاك و ساده انسانی را
به ورطه زوال كشانده است
شاید كه روح را
به انزوای یك جزیره نامسكون
تبعید كرده اند
شاید كه من صدای زنجره را خواب دیده ام
پس این پیادگان كه صبورانه
بر نیزه های چوبی خود تكیه داده اند
آن بادپا سوارانند
و این خمیدگان لاغر افیونی
آن عارفان پاك بلند اندیش؟
پس راست است ‚ راست كه انسان
 دیگر در انتظار ظهوری نیست
و دختران عاشق
با سوزن دراز بر و دری دوزی
چشمان زود باور خود را دریده اند ؟
اكنون طنین جیغ كلاغان
در عمق خوابهای سحرگاهی
احساس می شود
آینه ها به هوش می آیند
و شكل های منفرد و تنها
خود را به اولین كشاله بیداری
و به هجوم مخفی كابوسهای شوم
تسلیم میكنند
 افسوس من با تمام خاطره هایم
از خون كه جز حماسه خونین نمی سرود
و از غرور  ‚ غروری كه هیچ گاه
خود را چنین حقیر نمی زیست
در انتهای فرصت خود ایستاده ام
و گوش میكنم نه صدایی
و خیره میشوم نه ز یك برگ جنبشی
 و نام من كه نفس آن همه پاكی بود
دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند
لرزید
و بر دو سوی خویش فرو ریخت
و دستهای ملتمسش از شكافها
مانند آههای طویلی بسوی من
 پیش آمدند
سرد است
و بادها خطوط مرا قطع می كنند
آیا در این دیار كسی هست كه هنوز
از آشنا شدن به چهره فنا شده خویش
وحشت نداشته باشد ؟
آیا زمان آن نرسیده ست
كه این دریچه باز شود باز باز باز
كه آسمان ببارد
و مرد بر جنازه مرد خویش
زاری كنان نماز گزارد؟
شاید پرنده بود كه نالید
یا باد در میان درختان
یا من كه در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد
بالا می آمدم
و از میان پنجره می دیدم
كه آن دو دست  ‚ آن دو سرزنش تلخ
و همچنان دراز به سوی دو دست من
در روشنایی سپیده دمی كاذب
تحلیل می روند
و یك صدا كه در افق سرد
فریاد زد
خداحافظ




نوشته شده توسط مریم در  پنجشنبه 11 اسفند 1384 و ساعت 11:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



پاییز

از چهره طبیعت افسونكار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
 پاییز ای مسافر خاك آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشكیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه میبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سكوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونكار



نوشته شده توسط مریم در  پنجشنبه 11 اسفند 1384 و ساعت 11:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



                              عشق

 

 

عشق ، انفجار زیباترین و دلپزیرترین عاطفه های آدمی است . راز زیستن ، معنای زیستن و نیروی زیستن اوست . آن شعله جا نبخش است بناگهان ، دهانهُ خاموش جان و روان آدمی را می گشاید و توفانی از خورشیدها و ستاره هایِِ در بند مانده را رها می سازد تا سر تا سر زندگی و جسم و جان او معنا و گرما بخشید، زیستن در این جهان بیرحم، ستمکاره و درشتخو را، برای وی ممکن سازد.

عشق، آتشبازی با شکوه رنگها، نورها، پروانه ها، گلبرگها، عطر لبخندها و همه زیباییهای جهان،در منظومهُ رنگین کمان زیستن است . عشق،جان جهان است . همان پدیدهُ اثیری است که افلاطون، فیلسوف بزرگ یونانی،بی آن،زندگی را " ناشدنی و محال " و جهان را " گورستانی بیکرانه" می داند. همان است که گفته جلال الدین محمد بلخی ، شاعر اعجوبه ُ ایرانی ، به آدمی" شکل دگر خندیدن " می آموزد:

 

                                       گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم

                                               عشق آ موخت شکل دگر خندیدن

 

همان است که کینه را از خنده ها می زداید و انها را انسانی میکند. کیمیایی است که زهرخند را به نوشخند مبدل می سازد. خندهای آسوده ، از ژرفای  دل، پالایش یافته و پاکیزه، و بی هیچ اشائیه ای.

عشق، دگرگونی مداوم و " شدن" های بی گسست است. عشق، تکامل است، از فرود به فراز، و از مسیری دشوار و مارپیچ، تا ژرفای آسمانها، تا خداگونگی و دستیابی به این جایگاه بلند، جز باتلاش مداوم جانهای شیفته، پیرایش و پالایش مدوام جان و روان وکالبد، میسر نخواهد شد.

عشق، دانش است. دانش و فرهنگ است، توأمان. و ان کس که از این دو بی بهره است، توانایی عشق ورزیدن ندارد.

عشق، دلپذیرترین جهان بینی آدمی است. آن جهان بینی نجیب و جلیل، که آ غاز تاریخ انسان تا کنون،جانهای شیفتهُ بسیاری، برای برپا داشتن جهانی شایسته و بایستهُ آن، کوشیدند و جهان باختند.

عشق، فروتن است. عشق، فروتنی است. از یاد نبریم که در سر تا سر زندگی خود، هرگاه به انسان والایی، شایستهُ عشق، برخورده ایم نخستین خصلت برجسته ای  که در او یافته ایم ، فروتنی او بوده است. و هر قدر درجه دانش و فرهنگ وی بالاتر به همان نسبت، فروتنی او نیز افزونتر بوده است. پس عشق را،با این نخستین خصلت بزرگ و خجسته، می توان باز شناخت.

عشق، نیکی است. عشق، همهُ نیکی های جهان را در خود جمع دارد. و به همین سبب نیرومند است. و به همین سبب نیرومند است که، مهربان و ایثارگر است. وبه عکس، دمی، به این سنگین دلان و ستمکارگان افسار گسیختهُ سر تا سر جهان بنگرید! که سنگین دلی و ستمکارگی انان به رغم نیرومندی ظاهریشان، حاصل ضعف و پلشتی نهانی آنهاست.

عشق، بی کرانه است. عشق، بیکرانگی است.

عشق، روشنایی جهان است. " تاریخ تبار انسان ، سراسر نبرد مداوم از تاریکی به سوی روشنایی است. و این همهف از آغاز تا انتها، سنگپایه های آفرینش جهانی دیگرگونه و زیستی نوتر و شریف تر ، برای آ دمی بوده است.

 

 

 

 

عشق آلیاژ نظم  و هماهنگی است.

 

 

عشق، همجوش باورمندی، دلیری، ایثارگری و از خود گذشتگی است.

عشق،حقیقی ترین حقیقت هاست.

 

 

عشق، قانون ازلی و ابدی هستی و بهروزی جاودانی است.

 

 

 

عشق، رویائی زیستن و روشنایی زیستن است.

 

 

عشق، تنها پدیدهُ نامیرای زندگی است.

 

و عشق، عشق، عشق

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط مریم در  پنجشنبه 13 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



بوسه ی خدا نگهدار!

باد را بوسیدم و کولاک شدم
دریا را بوسیدم و ناپاک شدم !
خاک را بوسیدم و هلاک شدم !
سهمتان مبارک باشد !
برگ های رفته با باد ...
سهم آسیابان له کردن گندم های معصوم بی صدا ...
سهم ساحل سیلی خیس از چشمان شور دریا ...
سهم قایق تنها حرکت ...
سهم ابر چرخیدن و تقسیم مساوی باران برای عاشق ها ...
همه ی سهم و سود ها مال شما ...
خاک سهمش کولاک بود گردباد ...
اشک بر چشم عابرها ...
خاک سهمش بر باد دادن گلی بود
وقتی عاشق بود ؛ ...
باد گل من رو تو بگیر
آسیابان ...
دریا ...
پاروزن مونده در بین موجها ...
ای عاشق مایوس و تنها ...
پشت دیوار شب پر از شب بو هاست
اما نیست در بین آن خاطره ی پوسیدن شکوفه از کویر خشک و تنها ...
خاک سهمش کولاک خشک و پوچی از این غوغا بود
خاک سهمش بوسیدن نگار لبی بر کاغذی خوشبو بود
خاک سهمش گفتن درد نبود راحت بود
کار خاک نگه داشتن پوسیده گل زرد تا ابد بود ...
بوسه زدم طاقت را
بریدم رگ عادت را
بوسه ای بر پیشانی شما
سهم من و شما مثل هم بود
خدانگهدار...
خدا نگهدارای خاک من ...
هیچ دگر ندارم
زندگی ...
عاقبتم ...
طاقتم ...
درد ندارم
بیشتر از هر وقت دیگر راحتم
جایی ندارم که برم
پیش شما ؟
پیشانی شما را می بوسم
و می گویم
خدا نگهدار
آسیابان
خدانگهدار
دریا
ابر و باران ممنون که مرا خوشبو کردید
خدا حافظ پاروزن مانده بین دریا
معشوقت را خوب دررویایت بفشار ای تنها
خدا حافظ دیوار ... رویا ... شب بو ها
خدا حافظ گل زرد و پوسیده
خدا حافظ دانه ی سیاه
خداحافظ ای شب سرد و اشک آلود
شب خوش تا هیچ وقت .. تا فردا
شب خوش ای زنده بگور
شب خوش ای معصوم زده
کورتاژی ها
بوسه ی خاک بر روی گل شما
بوسه ی شما بر گل عشق و پوسیده ی من
دور از جان شما
بوسه ی خاک بر قلب شما
پایان داستان همین بود
نفسم مال شما
قلمم مال شما
...



نوشته شده توسط مریم در  پنجشنبه 13 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



ایستگاه

نقش اشک توی چشم پرده زده ... خشکیده!
ترشی بغض توی گلو حلقه زده ... ماسیده!
نعش طپش توی دلم زجه زده ... خوابیده!
گل خون روی لبم غنچه زده از بس الکی خندیده!
ایستگاه !
از بس سنگ زده اند کودک صفتان بر درو دیوار تنم مطرودم!
از بس رنگ و سیریش تبلیغ عبادت بر بن بست مغزم مالیدند مطروکم!
از بس ته چاه افتادم آسمان را فراموش کردم به همین سطح قانع بودم!
هیچ نیستم ...
هیچ جا نیستم ...
من عدمم ...
نابودم ...
توی دستم گل زرد
تو قلب نوچ عسل
به خیالم راهی قلب شقایق بودم
می رفتند همه به سوی مقصد خود
من از دولت دوست هم فارغ بودم
ایستگاه انتظار
ایستگاه گرم نگاه
ایستگاه شوره زار
توی جیبم پرخاک
ته کفشم احساس چسبیده
صبر می پوشیدم
مست بودم اما
اشک می نوشیدم
چاه پای محبت برکف براق نمی ماند
آه ...
باز هم ایستگاه
ادعای فضل و شعور می کردند مسافران در دانستن جغرافیای ایستگاه !
آه ...
باز هم ایستگاه
با سخاوت پرتاب می کردند کفاره را به نعشه ی یک مرده ی گرسنه و بی سرپناه!
آه ...
باز هم ایستگاه
می خریدند جوجه ی یخ زده همراه با فلفل سبز دستمال مقعد پاک کنی توی رفاه!
آه ...
باز هم ایستگاه
سودها می بردند دلالان مرگ در پیش فروش گورهای نیم تنه در شهر جدید ماه!
آه ...
باز هم ایستگاه
نمی تونم ادامه بده خسته شدم ... می فهمی؟ ... خسته از خوردن ... نوشیدن ...  پوشیدن و زر و زر کردن و آدم نشدن ... منتظر ماندن برای دیدن عشق کهنه ام بین این همه نگاه ...
ایستگاه پایانی ... آخر ما ... مقصد ما ...
روز از دست دادن فرصت گفتن آه



نوشته شده توسط مریم در  پنجشنبه 13 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



ما هیچ ...

گلهای شاد ما را
بگذار تا بپوسد
چشمان باز ما را
بگذار تا بسوزد

دستان گرم ما را
بگذار تا ببندند
آسمان حس ما را
با شاخه ها ببندند

بگذار توی ظلمت
نور چراغ فروشند
بگذارتا بخشکیم
از خاک مون بنوشند

بگذار تا بریزد
اشکها به سینه ی ما
شاید شکفته گردد
گلهای کینه ی ما
...



نوشته شده توسط مریم در  پنجشنبه 13 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



اینجا تولدی هست

اینجا سرور و شادی
خاك وجودم اما
دربهت سوگواری
آرام گفتم با تو
بر سنگ قبر قلبم
باران اثر ندارد
همیشه با تو بودم
قلبت خبر ندارد
شاید كه با تو ریزد
سقف سیاه خاكم
محتاجم تا بسوزی
در حسرت نگاهم
نغمه شگون ندارد
وقتی شعار فروشیست
مرثیه بی توجه
به لحظه ی خاموشیست
شاد و صبور و شفاف
نفرین بر آن صدایت
محتاج درد خویشم
نعشت خبر ندارد
من و چرا و چون ... چیست ؟
اون گل که همیشه باقیست !
دیگر که اسمش گل نیست !
لبخند بزن شرارت
وقت جنون رسیده
سرشارم از شعرت اما
جوهر به خون رسیده



نوشته شده توسط مریم در  پنجشنبه 13 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



نیستم!

اگر این بیهوده حرفها را نظم دادم
شاید
دلم بحال بچه افغانی بی سواد سرایدار سوخته است
شاید دیر رسیدم به امتحان مهم زندگی ام
زندگی ام مثل کلافهای پیچ در پیچ گره خورده من را به آن دوخته است
شاید دلیلش آن است
که حقوقم کم بود
یا که محل قدیمی ما پر ماتم بود
یا که درد تکرار حرفهای کهنه آزارم می داد
یا اینکه گذشت و بیهودگی زمان زخم به افکارم می داد
یا که بیماری صعب العلاجی داشتم و خویش نمی دانستم
ریزش موها با حالات عصبی بود که اخطارم می داد
یا که دست می لرزید
یا پرخاشگر
یا که کم خواب بودم
یا که بی صبر و عجول و بی تاب بودم
اینکه هیچ کس من را نمی فهمید چون همه فکر خویشتن بودند
آنها که پشت سرم بد می گویند روزی عاشق من بودند
یا که گفتند باید زودتر فکر سرو سامان باشی
باید از خاطره های کهنه ی خود دل ببری و فرزند انسان باشی
باید اتاق خود را پاک کنی از نفرتها
باید جدا شوی از گشتن و جستجو در بین علت ها
باید از دلهره فارغ بشوی
بادا باد
باید کوچ کنی از بغض بی دلیل خویشتن تا فریاد
باید درد را بگویی با یک استاد اخلاق
باید رفت و خندید و رقصید و عشق را حس کرد مثل باقی افراد
باید تافته ی جدا بافته نشد
باید به موقع خندید ... به موقع اشک ریخت و بادرد آراسته نشد
باید کتاب های عرفان و اخلاق و قرآن خواند
باید با فضایل معنوی آراسته شد و به آن فرمان داد !
باید بتوانی خوب فکر کنی خوب حرف بزنی
همیشه با عمق وجود خوشبختی را درک کنی و امیدوار باشی
باید با بزرگان نشست و برخاست کنی و با ایمان باشی
اگر این بیهوده حرفها را نظم دادم
چون می خواستم
با شما در بین مجموعه ی شما روی شبکه
وقتی آن هم پایان یافت
در خاک رفته و پوسیده و فراموش شده
نشسته کنج یک بن بست
در حالی بین خاک و انسان باشم



نوشته شده توسط مریم در  پنجشنبه 13 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[اشعار , ]



سلام گل نازم
عزیز مهربونم
گلک خوشکلم
سرو طنازم
مهربون تر از قلبم
خدای احساسم
به حظورت در پهنای چشمم مینازم
نویسنده : ( پنهان ) هانی | Mail
تو كــــیســتی كه الهــــی كـــه مال من باشی

چقدر خوب و خوشی، خوش به حال من باشی



شـــــما به كـــــــــودكـــــی آفتاب نزدیكی

بعیــــــد نیــست كه هم سن و سال من باشی



بعیــــــد نیــست شــبـیه دوتا « مـفاعـیــلن »

وبال وزن دوبــیـــــــــتـــــی ، وبال من باشی



من ایـســــــتاده ام این گوشه ی جهان بی تو

تو در كجای جــــهــــانـــی كه مال من باشی



چـــهارگــــــــــوشه ی دنیا هنوز منتظر است

كــــه از جــنـــــوب بــیــایی شمال من باشی



تو با خــــدایــی و من هــم خیال كن ... آهو!

گـــنـــــاه دارد اگــــــــر بــی خیال من باشی


نوشته شده توسط شروین در  پنجشنبه 6 بهمن 1384 و ساعت 01:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



افسانه ی من

 گغتم كه بیا كنون كه من مستم ، مست
 ای دختر شوریده دل مست پرست
 گفتا كه تو باده خوردی و مست شدی
 من مست باده می خواهم ، پست
 یك شاخه ی خشك ، زار و غمناك ، شكست
 آهسته فروفتاد و بر خاك نشست
 آن شاخه ی خشك ، عشق من بود كه مرد
 وان خاك ، دلم ... كه طرفی از عشق نیست
 جز مسخره نیست ، عشق تا بوده و هست
 با مسخرگی ، جهانی انداخته دست
 ایكاش كه در دلطبیعت می مرد
 این طفل حرامزاده ، از روز الست
 صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
 تابوت خودم به گور بردم صد بار
 من غره از اینكه صد نفر گول زدم
دل غافل از آنكه ،‌گول خوردم صد بار
 افسوس كه گشت زیر و رو خانه ی من
 مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من
 من مردم و زنده هست افسانه ی عشق
 تا زنده نگاهدارد افسانه ی من
 افسانه ی من تو بودی ای افسانه
 جان از كف من ربودی ، ای افسانه
 صد بار شكار رفتم دل خونین
 نشناختمت چه هستی ای افسانه



نوشته شده توسط مریم در  یکشنبه 25 دی 1384 و ساعت 12:01 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

شروین (59)
مریم (183)
سعید (3)
علی (1)


موضوعات

عمومی (200)
اخبار (1)
موزیک (4)
مقالات آموزشی (4)
دانلود (1)
اشعار (36)


 آرشیو

آذر 1385 (1)
اردیبهشت 1385 (1)
اسفند 1384 (2)
بهمن 1384 (7)
دی 1384 (23)
آذر 1384 (43)
آبان 1384 (3)
مهر 1384 (36)
شهریور 1384 (130)


صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...





لینكستان

  دوست دارم میدونی

  گوش کن صدای پای آب را

  آسمون

  حالا بیا تو

  گیتاریست

  صدا می ماند

  romeo

  بیا تو ببین چه خبره

  تالارهای غروب





لینكدونی
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic